چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی ...
از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است...
ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟!
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم...
می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟
و او در جوابم می گوید: بله.
و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری ؟
به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی...
جمله روز : از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود آنها نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند …
من یک سنت پیدا کردم
پسر کوچكي، در هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك
سنتي پيدا کرد. او از پيدا کردن اين پول، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد که او بقيه روزها هم با چشم هاي باز سرش را پايين بگيرد (به
دنبال گنج!).
او در مدت زندگيش، 296 سكه 1 سنتي، 48 سكه 5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي، 2 سكه نيم دلاري
و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا کرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در
برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد،
درخشش 157 رنگين کمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد.
او هيچ گاه حرکت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمانها در حالي که از شكلي به شكل ديگر در
مي آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز
جزئي از خاطرات او نشد.
اصل قضیه رو فراموش نکن
خانمي
طوطي اي خريد، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: "اين
پرنده صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "آيا در قفس طوطی آينه اي هست؟طوطيها عاشق
آينه هستند، آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي کنند. آن خانم يك
آينه خريد و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطي هنوز صحبت نمي کند". صاحب
مغازه پرسيد: "نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان هستند". آن
خانم يك نردبان خريد و رفت.
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: "آيا طوطي
شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشكل همين است. به محض
اينكه شروع به تاب خوردن کند، حرف
زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد". آن خانم با بي ميلي يك
تاب خريد و رفت. وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً
تغيير کرده بود. او گفت: "طوطي مرد".
صاحب مغازه شوکه شد و گفت: "واقعا
متاسفم، آيا او يك کلمه هم حرف نزد؟"
آن خانم پاسخ داد: "چرا! درست قبل از مردنش با صدايي ضعيف
از من پرسيد که آيا در آن مغازه، غذايي براي طوطي ها نمي
فروختند؟"
میان خواب و بیداری
در شهري مادر و دختري بودند که عادت داشتند در خواب
راه بروند! در يكي از شبهاي تابستان آرام و زيبا، مادر و دختر طبق عادت هميشگي شان
در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند.
مادر به دخترش گفت: "هلاك شود آن دشمن بدخوي من! تو جواني مرا تباه کردي تا زندگي
خود را بر ويرانه هاي زندگاني ام آباد کني. اي کاش مي توانستم تو را به قتل
برسانم!". دختر پاسخش داد و گفت: "اي زن نفرين شده و پست و خودخواه! اي کسي که سد
راه آزادي من شده اي! اي کسي که دوست مي دارد زندگي ام را انعكاس زندگي فرسوده ي
خود کند! آيا شايسته ي هلاك نيستي؟".
در همين اثنا بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالي که در باغ راه مي رفتند از خواب
بيدار شدند. لذا مادر با مهرباني گفت: "اين تو هستي اي کبوتر من!". دخترش با صداي
شيرين پاسخ داد و گفت: "آري! من هستم اي مادر مهربانم!"
هرکسی یه جوری فکر میکنه
در شهري روزي سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به
آنها نزديك شد دريافت که به او هيچ توجهي نمي کنند، لذا از کارشان شگفت زده شد و
ايستاد. در اين اثنا گربه اي تنومند که آثار هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به
دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا کنيد، زيرا اگر دعاي خود را با شدت
بسيار تكرار نمائيد، درخواستتان استجابت مي شود و از آسمان موش مي بارد!
سگ با شنيدن اين پند در دل خود خنديد و در حالي که از آنان روي گردان مي شد با خود
چنين گفت: در درك آنچه در کتابها هست، کودن تر از اين گربه ها نيست. مگر درکتابها
نخوانده اند که آنچه با راز و نياز و دعا از آسمان فرود مي آيد، استخوان است و نه
موش؟!
سایه ی روباه
در جنگلی هنگام طلوع خورشيد، روباهي از لانه اش بيرون آمد و با حالتي سرآسيمه به سايه اش نگاه کرد و گفت: امروز شتري خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. آنگاه دوباره به سايه اش نگريست و گفت: آري! يك موش براي من کافي است!
دو قفس
در باغ پدرم دو قفس بود. در درون يكي از آنها شيري بود که غلامان آن را از بيابانهاي نينوا آورده بودند و در درون ديگري پرنده اي که هرگز از نغمه سرايي خسته نمي شد. پرنده هر روز در هنگام سحر شير را صدا مي زد و به او مي گفت: "صبح بخير برادر زنداني
چشم
روزي چشم به ديگر يارانش گفت: کوهي پوشيده از ابر در
پشت اين دره ها مي بينم. به راستي که چه کوه زيبايي است.
گوش گفت: کجاست آن کوهي که تو مي بيني؟ من صداي او را نمي شنوم.
دست گفت: من بيهوده مي کوشم تا او را لمس کنم اما هيچ کوهي را نمي يابم.
بيني گفت: من وجود او را درك نمي کنم زيرا قادر نيستم او را ببويم. پس وجود آن
غيرممكن است!
آنگاه چشم به سوي ديگري برتافت و با خود خنديد، درحالي که حواس ديگر دربارۀ چنين
خيالبافي هايي گفتگو مي کردند و به اين نتيجه رسيدند که چشم از راه بدر شده است!
پس از گران شدن قیمت نان نويسنده اقدام به تنظیم یک گزارش کرد و نظر افراد مختلف را در مورد گران شدن نرخ نان پرسید، در زیر شما پاسخ های افراد مختلف و ایضا توضیحات نويسنده را می خوانید:
یک عدد مرفه بی درد: «چی؟! نون؟! نون دیگه چیه؟!»، خبرنگار ما پس از انجام مصاحبه با ایشان پی برد که وی از بدو تولدش تنها بوقلمون خورده است و کلا نمی داند چیزی به اسم نان هم وجود دارد!
یک عدد به اصطلاح مسئول: «مگه نون گرون شده؟!»، ایشان برای خبرنگار ما توضیح دادند که تمام وقتشان را برای خدمت به مردم مشغول کار هستند و وقت رفتن به صف نانوایی و همچنین خواندن روزنامه را هم ندارند و همین الان متوجه ی گران شدن نان شده اند، ایشان قول دادند یک کمیته ی ویژه تشکیل دهند و در اسرع وقت دلایل گران شدن نان را برای مردم بازگو کنند!
یک به اصطلاح کارشناس امر تغذیه:«گران شدن نان منجر به پایین آمدن سطح آی کیوی جامعه می شود!»، ایشان دلیل این ادعایشان را این گونه توضیح دادند که مردم به خاطر گران شدن نان از این پس صبح ها و در هنگام خوردن صبحانه به جای آن که پنیر را لای نان بگذارند، نان را لای پنیر خواهند گذاشت و به همین دلیل مقدار مصرف پنیر بالا می رود و خوردن بیش از اندازه ی پنیر منجر به صدمات زیادی به مغز می شود،ایشان پیشنهاد دادند برای حل این معضل قیمت پنیر را هم بالا ببریم، شنیده ها حاکی از آن است که این پیشنهاد از سوی برخی مسئولین شدیدا مورد استقبال قرار گرفته است!
یک عدد قشر آسیب پذیر: ایشان جواب سئوال خبرنگار ما را ندادند،یکی از رهگذران ضمن این که ایشان را یک عدد قشر آسیب پذیر معرفی کرد به خبرنگار ما گفت که وی غذای اصلی اش نان بوده است و به دلیل گران شدن نان و عدم توانایی در خرید این ماده غذایی به رحمت ایزدی پیوسته است!
ویکتور هوگو (نویسنده ی کتاب بینوایان):«من از تمام افرادی که به نحوی در گران شدن نان دست داشته اند تشکر می کنم!»، ایشان همچنین دلیل این شادمانی را این گونه توضیح داد که با گران شدن نان دیگر مردم از این که ژان والژان یک نان بدزدد و به خاطر دزدیدن یک نان سال ها به زندان بیفتد تعجب نمی کنند و داستان بینوایان واقعی تر به نظر می رسد، ایشان در پایان صحبت هایش اظهار امیدواری کرد که برای هر چه رئال شدن داستانش روزی برسد که یک عدد بربری هم قیمت یک شمش طلا بشود!
یک عدد به اصطلاح فرهنگ دوست:«با بالا رفتن قیمت نان فرهنگ ما غنی تر از گذشته می شود!»،ایشان برای خبرنگار ما توضیح دادند که روند تصاعدی قیمت نان باعث می شود قیمت نان در هر روز با روز قبلش تفاوت داشته باشد و در این صورت است که ضرب المثل «نان به نرخ روز خوردن» معنا پیدا می کند، ایشان ابراز امیدواری کردند مسئولین برای معنا بخشیدن به باقی ضرب المثل ها نیز اقدامات مناسبی انجام دهند، به عنوان مثال در مجلس قانونی تصویب کنند و مرغداران را موظف نمایند که تنها در آخر پاییز جوجه هایشان را بشمرند!
یک عدد فروشنده ی ساندویچ:«گران شدن نان را محکوم می کنم!»، خبرنگار ما پس از ابراز شادمانی از این که بالاخره فردی را پیدا کرده است که از گران شدن نان ناراحت شده باشد دلایل این ناراحتی ساندویچ فروش را پرسید و ایشان این گونه پاسخ دادند:«اصولا همشهریان ما عادت دارند ساندویچ هایشان را دو و حتی سه نونه میل کنند و ساندویچ یه نونه به آن ها نمی چسبد،در نتیجه با توجه به گران شدن نان، قیمت ساندویچ با نون اضافه خیلی گرون شده و آنها نمی تونن ساندویچ دو و یا سه نونه بخرن و در نتیجه کلا قید خوردن ساندویچ رو می زنن و ما هم به همین دلیل کار و بارمون حسابی کساد شده!»
یک به اصطلاح جامعه شناس:«گران شدن نان مقام پدر را در جامعه و فرهنگ مردم بالاتر می برد!»،ایشان توضیح دادند که چون پدر نان آور خانه محسوب می شود،با بالا رفتن قیمت نان ارزش کار پدر ها نیز بهتر احساس می شود و زمانی هم که دانش آموزان در کتاب های درسی شان می خوانند «بابا نان داد!» می فهمند که با توجه به قیمت بالای نان پدر چه کار بزرگی انجام داده است!
:: نوعی دیگر
زندگی برایم تیره و تار شده بود!
حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که می شناختم نبودم، درخت ها و گل ها هم دیگر به
نظرم زیبا نمی آمدند، به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود، سرم مدام
گیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید.
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم.
::بچه های خوب
آره
فبول داریم. ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم. اون رو گذاشته بودیم خونه
سالمندان و دیر بهش سر می زدیم، هرچی می گفت: بیشترسربزنین، می گفتیم: کارداریم. می
گفت: دلم واسه بچه هاتون تنگ شده، می گفتیم: اونا هم درس دارن. آره ! در حق اون ظلم
کرده بودیم.
اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم. اون رو از خونه سالمندان
آوردیم بیرون. دیگه هر هفته بهش سر می زنیم. بچه هامون رو هم با خودمون می بریم.
حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم...
::آخرین گردش
همین موقع روز بود، قبل
از طلوع آفتاب، دسته جمعی می رفتند بیرون چه هوای دلپذیری بود، دیدار یار بود و بوی
نم علف ها، عطرگل ها، جیک جیک گنجشک ها، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد
احساس کرد. زندگی چقدر با شکوه بود.
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند، ولی مسیر، مسیر همیشگی نبود،
بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار و دیوار. حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر
دیوارها به کجا ختم می شود. مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و
معصومش خیره به مرد نگاه می کرد و از خودش می پرسید: پس کی میرسیم؟ در فکر جای تازه
ای برای گردش بود . به چیزی لب نمیزد. اشتهایش کور شده بود. چون اینبار نی لبک مرد
همراهش نبود.
حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند که
باید برای سلاخی آماده شود...
::قفس
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه کرد و گفت: "سقف قفست شکسته، چرا پرواز نمی کنی؟"
::ضرب المثل برای آقایان
مردن برای زنی که عاشقش هستی، از زندگی با اون آسونتره.
::زندگی
انسان گفت: "خدایا!! به من همه چیز
بده تا از زندگی لذت ببرم."
خدا گفت: "من به تو زندگی دادم، تا از همه چیز لذت ببری..."
::احساس غرور
همیشه گرفته بود. خیلی وقت بود کسی
به او توجه نمی کرد. هر کسی در فکر کارهای خودش بود. انگار اصلاً او وجود نداشت.
بالاخره یک روز ابرهای سیاه آسمان شهر را پوشاندند. هوا سرد شد، سرد سرد! و برف
شروع به باریدن کرد. برف همه جا را فرا گرفت. حالا دیگر قامت سپیدپوش کوه از دور هم
خودنمایی می کرد. مردمان شهرنشین از دیدن این منظره خوشحال بودند.
احساس غرور می کرد و خود را خوشبخت ترین کوه دنیا می دانست.
:: پدر بزرگ
همه کنار هم صف کشیده بودیم. هر
کسی از پیاده رو عبور می کرد با کنجکاوی به صورت ما خیره می شد.
سرگرم نگاه های عابرین بودم که یک دفعه دست گرمی رو روی پهلوم احساس کردم. آقا و
خانم جوانی مرا انتخاب کرده بودند. به همراه 4 تا شاخه رز صورتی دیگه و 3 تا مریم
خوشبو یه دسته گل کوچیک شدیم. ربان خوش رنگی هم دور کمر ما بستند.
اونها ما را همراه خودشون تا جلوی در یک خانه ی کوچک بردند. من و دوستام داخل یک
گلدون روی تاقچه آروم نشستیم و با اشتیاق مشغول شنیدن حرف های پدر بزرگ شدیم.
:: شوق مادر
از صبح تا شب فقط کار مادرش این
بود که بره خونه این و اون تا ظرف و لباس بشوره و زمین رو جارو کنه!
از صبح تا شب فقط کارش این بود که درس بخونه تا به یه جایی برسه که مادرش دیگه خونه
دیگران کار نکنه!
وقتی اسمش رو توی روزنامه دید داشت از شدت خوشحالی بال در میاورد، رتبش ۲ رقمی بود!!
به آرزوش رسیده بود. تمام پس اندازش رو جمع کرد و رفت باهاش که کیک کوچیک خرید تا
شب که مادرش میاد خونه جشن بگیرن!!
ساعت ۱۰ شب بود که صدای در اومد با خوشحالی پرید طرف در و.....
- متاسفم ! مادر شما دراثر تصادف ....
::مردی که عاشق شده بود
روزي مردی که عاشق شده بود، در
خيابان قدم ميزد. مرد به چهار راهی رسید و ایستاد... از آن جا که عشق او را حساس و
با احتیاط ساخته بود، نگاهي عميق به چپ و راست خیابان انداخت، و بعد دوباره سمت چپش
را با دقت نگاه کرد، خیابان خلوت و خالی بود.
مرد آهسته وسط خيابان رفت. ناگاه اتوبوسی که از رو به رو می آمد مرد را زير گرفت!
. 1خراسان ميدهد بوي مدينه/ خراسان کوه غم دارد به سينه
خراسان را سراسر غم گرفته/ در و ديوار آن ماتم گرفته
*شهادت امام رضا(ع) تسليت باد*
2. امام رضا-ع:
کسي که مصائب مارا به ياد آورد، پس بگريد و بگرياند،
در روزي که چشم ها گريانند(روز حساب)، گريان نخواهد شد.
—
امشب اشکت جاري شد، ما رو هم دعا کن.
3. دلش درياي خون، چشمش به در بود/ اميدش ديدن روي پسر بود
پدر مي گشت قلبش پاره پاره/ پسر مي کرد بر حالش نظاره
پدر چون شمع سوزان آب مي شد/ پسر هم مثل او بيتاب مي شد
پسر از پرده ي دل ناله سر داد/ پدر هم جان در آغوش پسر داد
…
تسليت و تعزيت.
اگه دوستتون مريض شده، با اين پيامک زيبا، ازش عيادت بکنيد! :
4. امام رضا-ع:
بيماري، براي مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن از گناهان است.
…
با آرزوي سلامتي مجدد براي شما*به دعا و عنايت آقا امام رضا(ع).
5. کعبه ي اهل ولاست صحن و سراي رضا/ شهر خراسان بُوَد کرب و بلاي رضا
در صف محشر خدا مشتري اشک اوست/ هر که در اينجا کند گريه براي رضا
از در باب الجواد مي شنوم دم به دم/ يا ابتاي پسر، وا ولداي رضا
…
التماس دعا.
6. مي ديد شرر ريخته در هستي انگور
هم سفره ي ميزبان شده پستي انگور
نوشيد از آن خوشه ي سم بار که امروز
ما را نفريبند به سر مستي انگور
—
شهادت غريب الغربا، امام رضا (ع) تسليت باد.
7. امام رضا-ع:
هرکس در مجلسي نشيند که امر ما در آن زنده مي شود، در روزي که قلب ها مي ميرند، قلبش نخواهد مرد.
…
مجلس عزاي آقا امام رضا رفتي ما رو هم از دعاي خير بي نصيب نگذار.
امروز که سر بر حرمت مي آيم
انگار تمام عشق کامل شده است
اي ضامن آهو! به غريبي سوگند
دل کندن ازاين ضريح مشکل شده است
*********************************
مرا طلاي گنبد تو بي قرار ميکند
کسي مرا به دوش ابرها سوار ميکند
خيال ميکند که ديدن تو قسمتش شده
همين کسي که دارد از خودش فرار ميکند
*********************************
کاش من يک بچه آهو مي شدم
مي دويدم روز و شب در دشتها
توي کوه و دشت و صحرا روز و شب
مي دويدم تا که مي ديدم تو را
*********************************
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤيا
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
*********************************
شمع جمع شاپرکهايي رضا
اي کليد ساده مشکل گشا
آن گل زيبا گل خوشبو تويي
اي رضا جان ضامن آهو تويي
*********************************
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگيرم اوج، خوشحال و رها
*********************************
هر چند حال و روز زمين و زمان بد است
يک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي
آنجا براي عشق شروعي مجدد است
________
امام رضا (ع) فرمود: دين ندارد، کسي که ورع ندارد
( ورع يعني: انجام واجبات الهي و پرهيز از گناهان. ورع مرحله ي بالاتري از تقوا است.)
امام رضا-ع مي فرمايد
:بيماري براي مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن است و براي کافر، عذاب و لعنت است،
و بيماري از مؤمن زائل نمي شود تا اينکه گناهي بر گردن او نماند
امام رضا-ع فرمود:
اولين عملي که از انسان محاسبه و بررسي مي شود نماز است،
چنانچه
صحيح و مقبول واقع شود بقيه ي اعمال و عبادات قبول ميگردد وگرنه مردودخواهند شد.
امام رضا-ع فرمود:
بايد هريک از شماها امر به معروف و نهي از منکر نماييد، وگرنه
شرورترين افراد بر شما تسلط يافته و آنچه که خوبان شما،دعا و نفرين کنند مستجاب
نخواهد شد
خدايا بحق اين امام همام،
شادي و سرور واقعي و دائمي را
در دلهاي ما برقرار سازآمين
حريمت قبله ي جانم/ بود حب تو ايمانم تو را هر لحظه مي خوانم/ رضا جانم، رضا جانم منم مست ولاي تو/ گدايم من گداي تو نهادم سر به پاي تو/ رضا جانم، رضا جانم
...
ميلاد نور مبارک
اي پسر فاطمه، نور هدي
با تو دل از غصه رها مي شود
پاکتر از آينه ها مي شود
اي گل گلزار خدا، يا رضا
آينه ي قبله نما يا رضا
اس ام اس ۸/۰۸/۱۳۸۸ ولادت امام هشتم
نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا-ع مبارک باد
از عرش سلام سرمدي آوردند ..... آيينه ي حُسن سرمدي آوردند
با آمدن رضا(ع) از باغ بهشت ..... يک دسته گل محمدي آوردند
...
ميلاد شمس الشموس،
خسرو اقليم طوس،
شاه انيس النفوس،
برشما و خانواده ي گراميتان، تبريک و تهنيت
به گوش دل ندا آمد، که يار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد
خدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذيقعده ... که آمد بهترين بنده، رضا آمد ، رضا آمد
امام رضا-ع
: هر کس در مجلسي نشيند که امر ما در آن زنده مي شود، در روزي که قلب ها مي ميرند، قلبش نخواهد مرد....
اگه به مراسم جشن ميلاد آقا امام رضا-ع رفتي، ما رو هم دعا کن
شمع جمع شاپرکهايي رضا
اي کليد ساده مشکل گشا آن گل زيبا گل خوشبو تويي اي رضا جان، ضامن آهو تويي با نگاهت چون کبوتر کن، مراتا بگيرم اوج، خوشحال و رها
کاش من يک بچه آهو مي شدم
مي دويدم روز و شب در دشتها توي کوه و دشت و صحرا روز و شبمي دويدم تا که مي ديدم تو را
السلام اي حضرت سلطان عشق
يا علي موسي الرضا اي جان عشق السلام اي بهر عاشق سرنوشت السلام اي تربتت باغ بهشت---
ولادت باسعادت سلطان، امير و ولي نعمت تمام ايرانيان، حضرت رضا-ع مبارکمیلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.
هرکجاسلطان
بود دورش سپاه و لشکر است، پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است با خبر
باشید چشم انتظاران ظهور، بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است
میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.
هرکجاسلطان
بود دورش سپاه و لشکر است، پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است با خبر
باشید چشم انتظاران ظهور، بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است
امروز که سر بر حرمت می آیم
انگار تمام عشق کامل شده است
ای ضامن آهو! به غریبی سوگند
دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است
مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند
کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند
خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده
همین کسی که دارد از خودش فرار میکند
کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا
آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
عشق یعنی اشک توبه در قنوت،
خواندنش با نام غفار الذنوب
عشق یعنی چشمها هم در رکوع،
شرمگین از نام ستار العیوب
عشق یعنی سر سجود و دل سجود،
ذکر یارب یارب از عمق وجود
هرکجاسلطان بود دورش سپاه و لشکر است،
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است
با خبر باشید چشم انتظاران ظهور،
بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است
بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر
گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،
از روز الست با رضا گفتم چشم
من آمده ام تا به ولایت برسم،
گفتی انا من شروطها گفتم چشم
ضامن آهو
امام رضا(ع)...
میرسم از صحن جمهوری چشمان دلت
تا ضریح سبز گیسوی پریشان دلت
میرسم از غربت چشمان باران خورده ام
کوه بکوه منزل به منزل تا خراسان دلت
بی پناهم خسته ام مولای من
کم از اهو نیستم آقا به قربان دلت
کاش نام ما هم ثبت می کردید عاقبت
در میان دفتر سرخ شهیدان دلت
باز می لرزد درون سینه آهوی دلم
ضامن آهو دو دست ما به دامان دلت
مشهد آن شهر علی موسی الرضا
آن که باشـد قبلـــه حـاجـات مـا
تا به مشهـد پای کوبـان می رویـم
در حرم با چشم گریـان می رویـم
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا
آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
مؤمن کسی است که چون نیکی کند مسرور می شود
و چون بدی کند، استغفار می کند.
خدایا بحق این امام همام، شادی و سرور واقعی و دائمی را
در دلهای ما برقرار ساز/آمین.
شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا
آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان، ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها
با نام رضا به سینه ها گل بزنید
با اشك به بارگاه او پل بزنید
فرمود كه هر زمان گرفتار شدید
بردامن ما دست توسل بزنید
کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
حریمت قبله ی جانم/ بود حب تو ایمانم
تو را هر لحظه می خوانم/ رضا جانم، رضا جانم
منم مست ولای تو/ گدایم من گدای تو
نهادم سر به پای تو/ رضا جانم، رضا جانم
...
میلاد نور مبارک
به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد
خدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذیقعده ... که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد
شعر قیصر امینپور درباره امام رضا (ع)
«قیصر امینپور»، شاعر بزرگ عصر انقلاب، درباره حضرت رضا(ع)، هشتمین امام شیعیان جهان، غزلی را سروده است.
متن شعر زیبای مرحوم قیصر امین پور در وصف امام رضا(ع) به این شرح است.
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را میشناسند
اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچههای خراسان، تو را میشناسند
ای پسر فاطمه، نور هدی
سبزترین باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها می شود
پاکتر از آینه ها می شود
ای گل گلزار خدا، یا رضا
آینه ی قبله نما یا رضا
میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(ع)مبارک باد.
شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا
آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان، ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها
----------------------------
ای پسر فاطمه، نور هدی
سبزترین باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها می شود
پاکتر از آینه ها می شود
ای گل گلزار خدا، یا رضا
آینه ی قبله نما یا رضا
...
میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات
آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.
----------------------------
حریمت قبله ی جانم/ بود حب تو ایمانم
تو را هر لحظه می خوانم/ رضا جانم، رضا جانم
منم مست ولای تو/ گدایم من گدای تو
نهادم سر به پای تو/ رضا جانم، رضا جانم
...
میلاد نور مبارک
----------------------------
السلام ای حضرت سلطان عشق
یا علی موسی الرضا ای جان عشق
السلام ای بهر عاشق سرنوشت
السلام ای تربتت باغ بهشت
---
ولادت باسعادت سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان، حضرت رضا-ع مبارک.
----------------------------
امام رضا-ع:
خداوند، پر حرفی و تلف کردن ثروت و اظهار نیاز کردن
زیاد از همنوعان را دشمن می دارد.
...
میلاد شمس الشموس، خسرو اقلیم طوس، شاه انیس النفوس،
برشما و خانواده ی گرامیتان، تبریک و تهنیت.
----------------------------
دوباره بال وپر پروازم درآمد
دوباره عشق سویم با سر آمد
گشتم کبوتر تا دیار خانه زادی
تنها همین کار از دل عاشق برآمد
قصد زیارت کردم و اوجی گرفتم
روحی مرا در چار چوب پیکر امد
دور حرم چرخی زدم دیدم برای
جارو کشیدن جبرئیل شهپر آمد
بستم دخیلم را به یک جسم مشبک
گویا صدایی از دل آهن بر آمد
خوش آمدی ای زائر شوریده حالم
دلتنگ تو بودم در آفاق خیالم
----------------------------
به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد
خدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذیقعده ... که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد
----------------------------
نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند
مردم صدای آمدنت را شنیده اند
زیباتر از همیشه شده آستان تو
آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند
...
ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد.
----------------------------
کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را
...
بهترین شادباش ها تقدیم به شما،
بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا(ع)
----------------------------
زآستان رضا سرخط امان دارم
رخ نیاز بر این پاک آستان دارم
اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل
همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم
ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم
درین چمن به صد امید آشیان دارم
امروز که سر بر حرمت می آیم
انگار تمام عشق کامل شده است
ای ضامن آهو! به غریبی سوگند
دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است
بخش اس ام اس سایت کوچولو
مرا طلای گنبد تو بی قرار میکند
کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند
خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده
همین کسی که دارد از خودش فرار میکند
بخش اس ام اس سایت کوچولو
کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را
بخش اس ام اس سایت کوچولو
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
بخش اس ام اس سایت کوچولو
شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا
آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها
بخش اس ام اس سایت کوچولو
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
بخش اس ام اس سایت کوچولو
عشق یعنی اشک توبه در قنوت،
خواندنش با نام غفار الذنوب
عشق یعنی چشمها هم در رکوع،
شرمگین از نام ستار العیوب
عشق یعنی سر سجود و دل سجود،
ذکر یارب یارب از عمق وجود
بخش اس ام اس سایت کوچولو
هرکجاسلطان بود دورش سپاه و لشکر است،
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است
با خبر باشید چشم انتظاران ظهور،
بهترین سلطان عالم از همه تنها تر است
بخش اس ام اس سایت کوچولو
بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر
گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،
از روز الست با رضا گفتم چشم
من آمده ام تا به ولایت برسم،
گفتی انا من شروطها گفتم چشم
اس ام اس ها و پیامک های مخصوص تولد امام رضا ( ع )
نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند مردم صدای آمدنت را شنیده اند زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند
ای پسر فاطمه، نور هدی
سبزترین باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها می شود
پاکتر از آینه ها می شود
ای گل گلزار خدا، یا رضا
آینه ی قبله نما یا رضا
میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات
آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.
السلام ای حضرت سلطان عشق
یا علی موسی الرضا ای جان عشق
السلام ای بهر عاشق سرنوشت
السلام ای تربتت باغ بهشت
---
ولادت باسعادت سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان، حضرت رضا-ع مبارک.
بر روی رضـا شمـس امامت صلـوات
بر شافع ما روز قیامـت صـلوات
در شـام ولادتـش که شادنـد همـه
بفرست بر این روح کرامت صلوات صلوات
مرا
طلای گنبد تو بی قرار میکند کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند خیال
میکند که دیدن تو قسمتش شده همین کسی که دارد از خودش فرار میکند
از عرش سلام سرمدی آوردند ..... آیینه ی حُسن سرمدی آوردند
با آمدن رضا(ع) از باغ بهشت ..... یک دسته گل محمدی آوردند
اس ام اس مخصوص تولد امام رضا(ع)
بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر
بارگاهي كه به شهر مشهد بپاست هم براي من مدينه هم كربلاست
خاك پاكش را غرق بوسه مي كنم چون كه جاي پاي اربابم رضاست . . .
.
.
.
با نام رضا به سينه ها گل بزنيد ، با اشك به بارگاه او پل بزنيد،
فرمود كه هر زمان گرفتار شديد، بردامن ما دست توسل بزنيد . . .
امروز که سر بر حرمت می آیم
انگار تمام عشق کامل شده است
ای ضامن آهو! به غریبی سوگند
دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
کـمـک کـن مـثـل مشهد، شهر رؤیا
دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد
پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک
سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد
ولادت با سعادت هشتمين اختر تابناک امامت و ولايت حضرت ثامن الحجج علي بن
موسي الرضا را بر عموم مسلمين گرامي تبريک عرض ميکنم . . .
.
.
.
زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟
بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟
گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟
ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند
گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟
من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟
.
.
.
.
.
زآستان رضا سرخط امان دارم ٬ رخ نیاز بر این پاک آستان دارم
اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم
ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم ٬ درین چمن به صد امید آشیان دارم
.
.
.
کفترا پر بزنین به دور گنبد طلا دور گنبد بشینین نیابت از کرب و بلا
پر و بالهاتون رو با هم وا کنید دل به هم بدید همه آوا کنید
ذکر یا امام رضا امام رضا به زبون بگیرید و صفا کنید . . .
.
.
.
بارگاهي كه به شهر قم بپاست هم براي من مدينه هم كربلاست
خاك پاكش را غرق بوسه مي كنم چون كه جاي پاي اربابم رضاست . . .
.
.
.
آقا گداتو پس نزن اونكه فقط مي خواد يه چيز/ عمري كبوترت شدم يه بار برام گندم بريز
.
.
.
رضاجان عمريست كه گوشه نشين محبتم
اين گوشه را به وسعت دنيا نميدهم يا امام الرئوف . . .
.
.
.
گمشده بودم ، غرق در كثافت شهر، آمدي از نورم كردي ، دستگير بي دستي ام شدي!
روي شانه هاي ضريحت گريستم و دخيل پنجره فولادت ، طلايم كرد، حالا ياريم كن كه تا
عطر معرفتت را دريابم . . .
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...
مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد .
هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟
بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود
در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .
وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .
به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:
هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد


